May 24, 2004
" توهم1 "
دلم براي اتاقكي تاريك لك زده بي قرار شده ام . در اطرافمان هيچ مطلقي به معني
واقعي نمي بينم .
نور ، كور سو آزارم مي دهد . تنها ماندن با آنچه مي خواهم آرامم خواهد كرد.
با آن صدا كه هميشه در گوشم مي ماند .
زندگي مي كنم ! احساس بدي دارم . نفرت از درونم مي جوشد .
غريبه با همه چيز ، بيگانه با آنچه از ابتدا بوده ام . از انسانها تنها چهره شان مي درخشد،
آنچه بر من عرضه كرده اند.....
اشيا در مقابلم تغيير شكل مي دهند . اتاقك ساختگيم مرا درخود غرق كرده
اينجا هيچ چيز ثابت نيست و اما تصويري كه دوستش داشته ام ، او همچنان نزديك مي شود .
من احساس مي كنم، بتها و تصويرها نمي ميرند صورتها در خاطرم مي مانند ، بيهوده ها .....
اينها سلولهاي مرانيز از هم مي پاشند ، رابطه ها ، چرا بايد اينگونه باشند .
ديگر توده هستيم را ازميان سايه ها تشخيص نمي دهم ، مقاومت كافي نيست ومن ...منبسط شده ام
بيشتر از هميشه . ميخواهند نابودم كنند ، و آن توهم سرشار از حقيقت !
كمكم مي كند و تنها اوست كه مرا در بند میکند، نجاتم مي دهد .
مي خواهم بمانم ، مرا بر گردان تا نابودت كنم تا در كنارت باشم .
برگشت فردا را پيش بيني نمي كنم ، براي شبي ديگر مرا برگردان ! تا بميري ، تادر كنارم باشي !
هيچگاه صفحه آخر شناسنامه تان را پاره نکنيد
از باقيمانده آن هميشه برگي هست که برگ آخر باشد
Loading ...