May 30, 2004
"برگي از تقويم 1 "
جايي كه خدا تركمان مي كند .
ستاره ها تركمان كرده اند . كسي سوسو مي خورد .
به من گفت سالهاست كه مرده اي .....
آخرين شب ، آخرين بيداري ، در آخرين خواب
كسي مي آيد تا آرامش را درمن جستجو كند .
من ، كسي كه مي رود تابتي را به شبي بچسباند .
آخرين پيوند ، مي گذرد ، از اينجا باز فريب خورده اي احمق .
باز برده اي در آرزوي مرگ ، بمير ارباب .
من بخاطر دارم ، برگ برگش را ، مي گذرانم . مني كه نوشت : برده ها تا ابد برده مي مانند .
نااميد تر از هميشه ، روزهاي فراق ، لحظه هاي بودن ، شبي كه او دركنارم است ، لحظه ها مي گذرند ،
آشنايي ، كسي اينجانيست ؟ آري من بيمار گشته ام .
مجسمه ای بی كس ، قاب پنجره ا ش خالي ، شيشه هاي تيره ، عزاداران پنهان .
شوق يكي شدن ، هراس از يك خراش ، آنسوي شهر ، دختركي كه كابوس مي بيند .
آنسوي شهر در آغوش مادري تمنا مي كند . تمنا بزرگ مي شود . آنسوي شهر ،
كسي زخمي مي شود .
و دختركي كه كابوس مي بيند .
كربه اي اجابت مي كند ، آخرين شب كش مي خورد ؛ سيگاري روشن مي شود .
يك زنداني ، قل و زنجيرش را دردست مي گيرد ، پرواز مي كند .
پسركی معشوقه اش را باخود مي كشد . پسركي خودش را جا مي گذارد .
ديوانه اي ديشبش را به روي كاغذ مي آورد
هيچگاه صفحه آخر شناسنامه تان را پاره نکنيد
از باقيمانده آن هميشه برگي هست که برگ آخر باشد
Loading ...