May 21, 2004
برگي ازتقويم 2
روزي كه زنم مرد ، سيگار فروش بيشتر كسب مي كرد .
آنروز جهنم مثل جارو برقي شده بود .
وقتي زنم را كشتند ، ترسيده بودم . كنارش نشستم و گفتم : “ تو چقدر خوبي ”
اگر بيدارمي شد مي گفت “ خودتي ”
آنشب مديونش شده بودم ، خسته شدم خوابيدم .
صداي باران بلند بود ، رعد بر دلم مي زد ، انگار مي خواست مرا خالي كند !
نيمه شب مرا ديوانه كرد ....
من همان مردي بودم در خيابان كه ميخواستم قاتل باشم ، مي خواستم قاتل باشم ....
روزي كه زنم را كشتم ، گريه مي كردم
روزي كه او راكشتم ، چيزي ازش باقي نمانده بود .
آن روز ، عدالت جاري شده بود . تنها شده بودم ، زياد شدم
او بليط گرفت و من براي آخرين بار ، خاطراتمان را برايش بازي كردم
خيلي خوشش آمده بود ، من از سکوتش فهميدم .
اما اگر زنده بود مي گفت : “ هي ، بي ادب نشو ! ”
روزي كه زنم را بكشم ، كلاغها بر مي گردند ، من زندگي مي كنم ،
و شيطان عادت مي كند ....
هيچگاه صفحه آخر شناسنامه تان را پاره نکنيد
از باقيمانده آن هميشه برگي هست که برگ آخر باشد
Loading ...