May 30, 2004
"بي فرجام "
مي خوانم تا آنهنگام كه چشمانم بسته شود و آري اين مكتوب بسته مي شود .
پيامي كه من از خويشتن مي گيرم . باورهايم را ميخوانم ، ايمان مي آورم
تا زنده ام مي ميرم ، به حقيقت نوشته هايم مي رسم . خدايي كه من مي آفرينم .
در ابتداي عمر ، عهدهايشان باشما بسته مي شود ، ترس را بارور مي كنند
سالها مي گذرد ، تا آنهنگام كه جسمتان نيرو بگیرد ، تصورات پوچ كنار
مي روند و عهدها مي مانند ، كوله باري از حرف ، مشتي از سنگهاي بي ارزش
براي گريز از آنچه شعارش راداده ايد ، بخوانيد آنچه ديگران مي نويسند !
آري نامتان را پس مي زنيد ، گريزاز خود ، آيا غفلتها را معترف نمي شويد .
كتا ب مقدس من زمين ، من مقدسترين كتابي هستم كه تاكنون خوانده ام
عهدي كه ميشكند ، شما را ديندار و شمارا آگاه به آنچه فلسفه اش مي ناميد ،
هر گز نمي دانم ؛ عهدي كه ميشكند .
هر چه هست همينجاست ، دردرونت ، شايد خالي گشته اي ، شايد هم از سوگند نامه هاي
تهي ، پر شده اي . در آرزوي مرگ ،
واينان تورا ، واينان شمارا مي بندند چون كيسه هاي زباله ، تا افكارتان
مبادا به جايي درز كند. تا بخوريد فقط از آنچه برايتان عرضه مي شود .
تا پر كنيد كيسه هايي را كه بي هدف از تپه ها رها مي شوند، بیفرجام
هيچگاه صفحه آخر شناسنامه تان را پاره نکنيد
از باقيمانده آن هميشه برگي هست که برگ آخر باشد
Loading ...