May 30, 2004
“خويشتن نامكشوف "
زماني كه من خود را آماده مبارزه با بت درون مي كنم ....
مي دانم و من به یقین مي دانم كه به يك چيز پايبند بوده ام ، آیا ناشناخته خواهد ماند؟ ...
فريب خورده ها يكديگر را به خوبي مي شناسند و مي دانند كه تا ابد بایستی بدوند .
رابطه اي كه خودمان مي سازيم . بتي كه تجلي يك نياز درونيست .
چهره اي كه خواسته هايت را ياد آوراست .
ترانه اي كه به سلولهايت حمله ور مي شود تا خاطره اي را از ذهن پوسيده ات بيرون بكشد
.زنده كند
و بجز اینها هیچ نیست !
آیا به خوبی مي داني كه چه بيهوده ها پرستش كرده اي ؟.
تعصبي كه نپايد و پايي كه توان رفتن ندارد . خدايت را باور ندارم !
مي گويم كه تو هرجايي هستي ، چون نمي خواهم تو را بشناسم ، دره اي كه در عمقش
تنهالاشه ها خوابيده اند .
وجودتان سرشار از خونابه هاي كودكيست . كودكيست كه نيمه شب به ماه خيره مانده است .
زمانيكه سنگيني يك نياز ذهنت را متراكم مي كند ، انديشه هايت صرفاً به يكسو مي چرخند .
و در انتها تو را آسيب پذير خواهند كرد . چه كسي تورا اينگونه ساخته
سؤالي که هرگز فرصت شنيدنش را نيز نداشته اي . صيادي كه تله مي گذارد نيازي به آشكار كردن
خود و حتي بيان علتها ندارد . اما هست !
تو هنوز بايد زنده بماني
...هنوز در رویایی از یک قهرمان دروغین
هيچگاه صفحه آخر شناسنامه تان را پاره نکنيد
از باقيمانده آن هميشه برگي هست که برگ آخر باشد
Loading ...