June 11, 2004
" ملكه خاطرات ، خدا يا ترس "
وحشت ، هر انتخابي را مبدل به اجبار مي كند .
* * * * *
كابوسي ديگر ، تن سرد خيابان ، دژاوويي ديگر .....
آنچه تاكنون پرستش كرده ام ، ملكه خاطراتم ،
لبخندي شيطنت آميز ، مشتي بذر درهوا پخش مي شود . شايد يكي از آنها
بر من نشسته باشد ! به خانه بر مي گردم ، تنم محيطي مناسب مي شود
و خانه ام پذيراي يك قرباني .
همان تخم ، هما ن بازيچه روزگار گذشته ، در من ريشه مي افكند .
خونم را مي مكد ، زالويي .
بذري بزرگ مي شود ، قامتي مي گيرد چهره اي مجهول چهره اي زيبا !
ومن سالهايم را مي گذارم و وجودم را تانطفه هما ن خيابان سرد را در خود
پرورش دهم .
روزي فرا مي رسد كه مي بينم ديگر چيزي برا ي بخشيدن ندارم .
پدري هستم نابينا .
مي خواهم چهره فرزند خوانده ام را ببينم
مي خواهم معشوقه سالهايم را بشناسم و آينه تاريك است .
مي گويم برايم توصيف كنند از آنچه مي بينند ..... و كسي صدايم را نمي شنود
از دخترم التماس مي كنم بگويد كيست و بگويد از والدينش !
پس از بارها فرياد ، دخترك مي پرسد : " چه زمزمه اي مرا صدا مي زند ؟ "
كشاورزي مي آيد به دنبال بذرش و او درختي سياه و تنومند با خود مي برد و
شايد شيطاني بزرگ ! و لبخندي شيطنت آميز .....
هيچگاه صفحه آخر شناسنامه تان را پاره نکنيد
از باقيمانده آن هميشه برگي هست که برگ آخر باشد
Loading ...