May 21, 2004
Deceptive Biota
مي پيمايم مسيري راكه در آن حق حتي لحظه اي توقف ندارم .
درختان كهنه و جوان سقف آسمان تيره را پوشانده اند و از لا به لايشان
دستاني كه مدام بسويم مي آيند تا بسته هايي رنگين و بي محتوا بر من عرضه كنند
هديه هاي كوچكي كه درقبال خواسته هاي شومي پيشكش مي كنند .
“بيو تاها ” با چشمان زلال و ميوه هاي خوش طعمشان ، لبخند هاشان مرا مي خندانند .
انتهاي اين مسير كوتاه ، گوري كه مطمئنا در انتظار من است .
وعده ها به درستي اعمال مي شوند زيرا اين غريبه ها مي توانند مدتي مرا سرگرم كنند
تاكمي ديرتر به آن وعده نهايي ، كه مرا ازچرخه خارج خواهد نمود برسم .
آموخته هايم بر من سنگيني مي كنند اندوخته هايم .
بتدريج رهايشان مي كنم دراين راه و هنوز بهترينها را نگاه ميدارم .
*****
شب درطول بزرگراهي وسيع ، تاريكتراز قبل گشته است .
با شعله اي كوچك دريك دست و بهترين اندوخته هايم دردست ديگر .
من دستانم را به هم نزديك مي كنم و اينسان حريق متولد مي شود .
و ازاين پس خواهند سوخت همه درختاني كه به استقبالم مي آيند
بيوتاها و موجودات نامختار . همه انسانهاي روي زمين مرا ادامه ميدهند .
نجاست از شاهراه زدوده مي شود وآتش همه جارا مي پوشاند.
احساسي نو ، آخرين قدم هايم را بر مي دارم تا به آخرين وعده گاه خويش برسم
مدتي مي گذرد كه همه چيز خاكستر شده است ، اما آتشي كه ازگور بر مي خيزد
شعله هاي كوچگي كه خاموشي نمي پذيرد . قدم بر آن مكان مي گذارم و تا ابد
مي سوزم . پاكيزه و رها !......
هيچگاه صفحه آخر شناسنامه تان را پاره نکنيد
از باقيمانده آن هميشه برگي هست که برگ آخر باشد
Loading ...