June 05, 2004
بازي با لحظه ها را به درستي آموخته ام .
تكه اي از گذشته ، خوب يابد ، حلقه اي كه اكنون مرا در بر گرفته ،
تكه اي از آينده ، خوب يا بد ، لحظه اي بعد ، حلقه اي كه مرا در بر خواهد گرفت .
لحظه ها اينگونه اند . آرزوها اينگونه شكل مي گيرند . لذت ها ،
عذاب ، خوب يا بد ، بيهوده ها ...، همينگونه اند .
انديشه اي فراتر از آرزو ، لحظه اي بعد از رسيدن ، بازهمان سكوتيست
كه اكنون تورا در برگرفته ، باز همان شوق رفت ، لذت بخش نيست !
تنفري كه از پايان بازي دارم ، تنها اشتياقيست براي قمار كردن
بگذار بگويم ، هر آنچه بدست آورده اي ، بگذار بشنوي ،
برگردان ،سرنوشت ، مرا برگردان ....
آيا بازي با لحظه ها را آموخته اي ؟
برگي كه دردست يك غريبه است . سرنوشتت را بخوان ، برگ بعدي را بخوان
آنچه خواهد بود ، آشكار است ، آنچه در پس این ماجرا خواهد بود ،
بگذار بخوانم ، سكوت ، خلا ء ، آخرين برگ من است ، بگذار رو كنم
مرگ ، برگي برنده است ، شوق رسيدن ، شروعي تازه خواهد بود .
لحظه ها ي خوش چقدر .... تكراري اند .
كوچك من ، باور داشته باش ، بازي با لحظه ها ، بزرگترين اجبار است .
لحظه ها ي خوش چقدر .... بي دوامند .
عادت پوسيدن ، براي من ، تنهايي ، غافلگيرم مي كند .
وقتي بازندگي غريبه اي ، وقتي كرم خود خوري مزمن مي شود .
زماني كه لحظه ها را به تجربه مي شناسم ،
تكرار .
لحظه هاي خوش چقدر ،
“ بي محتوايند”
ديگر اميدي براي زيستن نمي ماند .
زير پايم را نيز ،دنيا ، اين فاحشه را نيز خوب مي شناسم . زمان ، دلها را
مي ربايد ، زمان ، زشتها را زيبا مي نماياند . زمان قامتها را ، موزيانه مي خشكاند .
لحظه ها ....واقعاً بيهوده اند....
هيچگاه صفحه آخر شناسنامه تان را پاره نکنيد
از باقيمانده آن هميشه برگي هست که برگ آخر باشد
Loading ...