سلول 313 از طبقه سیزدهم برزخ اختصاصی
پرونده هفتمین جنایت ازهفتمین پسرک فراموش شده
شناسنامه یک دیوانه
توجه : گروه های آسیب پذیر این پرونده
مصرف کنندگان انواع آمفتامین ها
بیماران روان پریش
مصرف کنندگان داروهای استروییدی (ضعف سیستم ایمنی)ء

June 22, 2004

پسركي كه بيشتر از پدرش كار مي كند  



مكتوب من چيزي نيست كه در ذهن بلوكه منتقدي مثل تو بگنجد
و تصاويري كه مطمئنا هيچ ارزش مالي برايت نخواهد داشت .
رهايش كن !
آيا تو چيزي از گلهاي سياه بد بويي كه در روياي آن پسرك تنها ريشه
مي افكند مي داني ؟
پسركي كه تا شب در خانه تنها مي ماند و از كتابهاي حجيمي كه پدرش
به او توصيه مي كند بيزار مي شود .
تو نوشته هاي مرا ميخواني ، نوشته هايي كه نمي خواهم برايشان
ارزشي تعيين كني . كودكي كه بازبان خود از محيط و والدينش
شكايت مي كند . ضجه هايي كه درتنهايي سر مي دهد . ته سيگارهاي
ديشب تو كه چيزي از آنها باقي نمانده . گندي كه او مي كشد . مي ماند با
ترانه هايي كه هيچ وقت او را ارضاء نمي كنند .... و زماني كه مي خواهد
بسرايد ، فريادهايي كه حتي به گوش همسايه هم نمي رسد ....
سلولهاي تازه اي كه بتدريج خشك مي شوند و آخر نفرتي كه در اين
خشكسالي قد مي كشد .
وقتي از خانه خارج مي شوي تمامي وقايع را پيش بيني مي كني .
" شير اصلي گاز را ببند و همانجا بمان " به او
مي گويي مبادا به اشياء فوق سري پدرش دست ببرد ....
صندوقچه اي كه ظاهرا متعلق به توست . اما جايي كه زندگي فرزندت را
در آن پنهان مي كني . تمامي چيزهايي كه زماني ازآن او بوده ....
با تمام فرامين عذاب آور تكراريت، تركش مي كني .
واو .... تمام طول روز را تلاش مي كند تا كليد آن صندوقچه كو چك
ياقلعه خيالي را پيدا كند . از ميان لباسهاي خوش فرم تو كه بوي خوبي
نمي دهند . از بين تمامي ظروفي كه حق ندارد به آنها نزديك شود .
و او مدتي دراين شهر تنها مي شود .
پسرك باهوشي كه مايوس مي شود و شايد پسرك كند ذهني كه آنرا
مي يابد پس از ساعات سرسام آوري كه گذرانده است .... اكنون تنها پنج
دقيقه فرصت دارد تا از آن اسباب بازي خطر ساز لذت ببرد وشايد
پنج دقيقه اي كه بايد صرف بستن صندوقچه آرزوهايش كند .
و معادله اي كه با هيچ كدام از فرمولهاي درس رياضيش حل نمي شود
اما ديگر مضطرب نيست . ياس فراگير او را در آغوش مي كشد .
دقايقي كه مي گذرند ..... خاطرات تلاش بي فرجامي كه انجام داده است !
گلهايي كه از كينه سر به فلك مي كشند . كتابي كه ازميان نوشته هايت بر ميدارد .
Time Out اكنون زنگ در به صدا در مي آيد
صندوقچه اي باز و پسركي كه اين عبارت را مي خواند : " باورهاي راستين يك انسان مجازي
شناسنامه يك ديوانه "

فراموش شده // posted by Forgotten @ 2:42 PM
Comments: Post a Comment


هيچگاه صفحه آخر شناسنامه تان را پاره نکنيد
از باقيمانده آن هميشه برگي هست که برگ آخر باشد

  • My Book
  • *Light A Candle!*
  • Links
    ARCHIVES
    DOWNLOAD GIFTS
    BOOKS ARCHIVE
    *FLASH FILES*
    Loading ...

    Welcome To Forgotten Black Candle
    Author : Amir Adib

    • All Rights Reserved to Forgotten RIP - 2003
    • Email: ForgottenRIP@Yahoo.com
    • Last Template updated
      at Jul 2006

    web page hit 

counter
    Please wait!.. Loading Elements..