August 13, 2004
میخواهم هیچگاه نخواهم
و میبینم هیچ نمیبینم
یاد میگیرم چگونه آرزو نکنم
یاد می گیرم کارهایم را نیمه تمام رها کنم
و آغازبه خنده ای میکنم به طول تک تک شما
یاد میگیرم رها کنم
این من هستم که دوباره میخندد
میخندم
نگاهت میکنم که چگونه با حالتی متفکرانه
خیره گشته ای
به مزخرفات من !
میخوانی
تو هنوز هم میخوانی چرا که تو هم اینسان یک
دیوانه ای
به سان من
میخوابم ، خوب من ، خوابیدم ، خواباندم با خود
حالم بهم میخورد
بیدار میشوم
تا زندگی کنم مردن را
دوباره میمیرم!
هيچگاه صفحه آخر شناسنامه تان را پاره نکنيد
از باقيمانده آن هميشه برگي هست که برگ آخر باشد
Loading ...