January 10, 2007
These Days..
این روزها همه چیز بهتر نیست
چیزی از آنروزها به خاطر ندارم
وقتی سراغ آن جعبه کوچک و قدیمی میروم
هنوز امید آن دارم که چیز تازه ای درونش بیابم
مدت اندکی میشود که میخواهم یک جعبه کوچک و قدیمی بخرم
آخر من هیچوقت چنین جعبه ایی نداشته ام
وقتی سراغ زندگی میروم
هنوز امید آن دارم که کسی مثل من درونش باشد
من مدتهاست که از کسی مثل من بیزار گشته ام
... ... ...
به دستهایم نگاه کن
هیچ کدامشان مال من نیست
چشمهایم میخواهند چیزی دیده باشند
در درون خالی میمانم
و آن کودک کسی نبود که تنها آرزو بکند
دیده اش تاب این همه ناتوانی را نداشت
بزرگ شد
... ... ...
لحظه ها بسویم هجوم آورده اند
لحظه به لحظه
چون سرنیزه هایی که تنها قلب آدمی را نشانی گرفته اند
نمی شناسمش
من فقط در گذشته ام صیاد بوده ام
هنوز چیزهایی از گذشته ام صید میکنم
اما لحظه ها از آن من نمیشوند
... ... ...
او مینوشت
او مینوشت برای کسانی که هرگز نمی شناخت
و دیگر ننوشت
... ... ...
سلام
من خودم هستم
تو هم من هستی
حالمان خوب است؟
در ولایتمان چه میگذرد
چیز تازه ایی ننوشته ایم ؟
مردم با ما چه میکنند
هنوز سیگار میکشیم ؟
هنوز دنبال خدا میگردیم ؟
با مردم چه میکنیم
دوستانمان چه میکنند
بجز ما کسی در این شهر زندگی نمیکند
بگمانم سالهاست بجز ما در این دنیا کسی
زندگی نمیکند
اگر کسی باشد که نوشته هایم را برایمان بخواند
بسی شاد خواهم شد
تو هم غصهء کور بودنت را نخور
روزی میرسد که بینا شوی
و چیزی برایم بخوانی
آنروز من هم غصهء کور بودنم را نمیخورم
ما تنها نیستیم
با هم میشویم یک نفر
شاید اینروزها یک اتاق معمولی برای یک نفر تنگ باشد
اما زندگی مشترک لذت زیادی دارد
لذتی که من هیچگاه از بودن با تو احساس نکردم
اگر همه اینها را از قبل میدانستی
بگذار تا بقیه هم بخوانند
بنویس برای کسانی که نمیشناسی
آنوقت آنها با سواد میشوند
و میتوانند سوادشان را به رخمان بکشند
شاید هم کسی پیدا شود که از نوشته هایت خوشش بیاید
و بخواهد با تو زندگی مشترک بکند
آنوقت شما دو نفر میشوید
اینروزها یک اتاق معمولی برای دو نفر تنگ نمیشود
...
قربانت من
...
Thursday 11 Jan 2007 by Forgotten R.I.P
هيچگاه صفحه آخر شناسنامه تان را پاره نکنيد
از باقيمانده آن هميشه برگي هست که برگ آخر باشد
Loading ...