July 24, 2007
Suppliant Angel
با آغوشی باز آرمیده در بستر خویش
احساس میکنم جریان سیالی که میگذرد از شریان
و ضربان قلبم را
تا حد جنون در سکوت میمانم
و این احساس نفوذ میکند در تمامی یاحته هایم
تا سطح
و او تبخیر میشود
وباز احساس میکنم
جریان سیالی که میخزد در شریان
و اینبار احساسی فراتر از تراکم هر سیال
حضور یک منبع خارجی
اضطرابم را افزون میکند
در غباری از ابهام
چیزی به سنگینی یک کوه
مجسم میشود
فرشته ایی با بالهای سپید
بالهایی که از وسعت خود
در تمامی اتاق گسترده
و از شدت التماس
آهنین و سخت گشته اند
چهره ایی مبهم
زخمهایی کهنه و عمیق
موهای پیچیده در هم
آرزوهای من
آرزوهای دیگری
تمامی کاستی های من
چون تندیسی از گناه
در برابرم خودنمایی میکند
منشا همان اضطراب
که سالها مرا در خود می پیچد
و خود گنگ میماند
بالهایت را در دست میگیرم
ومیفشارم
برای دیدن آنچه در فراسوی توست
اما این تنها تلاشی بیهوده است
چرا که او در دیدگان من است
آیا نابینا گشته ام؟
شکست ناپذیری تو
شک مرا به یقین وامیدارد
زخمهایی که بر سینه ات داری
صدای بالهایت
از ناقوس مرگ دهشتناک تر است
و من به واقع میشناسم
عظمت پیکری را
که در لحظه لحظه عمر
از وجود خود خوراکش داده ام
آرزوهایی که هرآن
بیشتر و بیشتر میشوند
و پیکری اهریمنی
که از کینه های خود
چه بسا دیگری
همچنان بزرگ و بزرگتر میشود
بایست!
هنوز قطعه ایی از قصه تو ناگفته است
جدالی باید
میان من و تو
در خلوت من
امید همچون نگینی کوچک و گران بها
آخرین مالکیت من
و تصرف آن
تنها دلیلی که تو را در مقابل من نگاه میدارد
عادلانه نیست
زمانی که تو در آن خود را آشکار میکنی
زمانی که به یقین از من استوارتر گشته ایی
واین پیروزی
تمامی وجود مرا از آن تو میکند
در غیر اینصورت
با فرض محال
همه چیز دگرگون میشود
اما همچنان این من هستم
که قسمتی از هستیش را از دست میدهد
اینها همه آرزوهای من هستند
چیزهایی که اکنون در برابرم ایستاده اند
اما با وجود اینها راهی برای عبور به آینده نیست
احساس یاس میکنم
این بسیار ناعادلانه تر به نظر میرسد
گوش کن !
من امیدم را بی هیچ جدالی
تقدیمت میکنم
تنها در ازای دیدن لحظه ای
از آنچه در فراسوی توست
آیا این برای تو معامله پر منفعتی نیست؟
میخواهم همه تان سکوت کنید ...
با آغوشی باز آرمیده در بستر خویش
احساس میکنم جریان سیالی که میگذرد از شریان
و ضربان قلبم را
تا حد اشتیاق در هم میکوبد
و این احساس نفوذ میکند در تمامی یاحته هایم
تا استخوان
و او ریشه می افکند
و آزادی
شکوفه های سپیدی که میروید از شریان
و اینبار احساسی فراتر از جاودانگی
حضور یک منبع خارجی
امیدم را افزون میکند
فرشته ایی ...
و فرشته ایی که به دروغ تعبیرش کرده ام
و امیدی که با حیله صاحب شده ام
آزادی که هیچگاه در پس هیچ کدامشان نبود
و منی که منبع درونی همان اضطراب بوده ام
قصه تمام نمیشود
آن جدال تا همیشه ادامه دارد
لحظه ایی برای من
و لحظه ایی برای او
ما در کنار هم
بایست!
ووه!
بازی تکرار نمیشود
تنها میخواهم حقیقت دیگری را روایت کنم
حال
فرشته ایی که فعلا نمیخواهم توصیفش کنم
رو در روی انسانیست که زخمهای عمیقی دارد
با موهای ... بله در هم پیچیده
و البته آغوشی باز
آغوشی که تمامی بسترش را در بر گرفته
فرشته سعی میکند
تا ببیند هر آنچه در فراسوی دستان اوست
و فرشته میفشارد
سیالی را که میگذرد از شریان
فرشته نگاه میکند
به ضربان قلب او
که هر دم تند تر و تند تر میشود
میخواهد بگوید
که غمگین است
او نمیخواهد انسان را اینگونه ببیند
آخر برای او موجودی دوست داشتنی است
اما فرشته هنوز به کارش ادامه میدهد
ظاهرا وظیفه ایی دارد
او برایش چیزی در بساط خود دارد
امید نگینی کوچک و گرانبهاست
او میداند که انسان نیازمند است
گناهانش همینطور انباشته شده
انسان اکنون بر بستر خود آرمیده
و با آغوش باز نگاه میکند
به جسمی که با لطافت گل
و به سبکی بالهای یک پروانه
مجسم میشود
انسان میترسد
اما هنوز نگاه میکند
او هنوز مشتاق است
برای رسیدن به تراکم یک سیال
موجود بر قله سینه انسان می نشیند
انسان به واقع فراموش میکند
دیدن آنچه را که در فرا سوی بالهای یک پروانه است
او را به حال خود میگذارد
پروانه به او میخندد
و با مهربانی میگوید
ای انسان آزاده
بالهایم را بفشار
تا احساس کنی
جریان سیالی که میگذرد از شریان
و ضربان قلبت که تا حد یکی شدن می تپد
انسان تردید دارد
و فرشته بزرگتر میشود
انسان میفشارد بالهای پروانه را
او توانست
اینبار حتی بدون داشتن امید
آزادگی ظاهرا توانمند ترش کرده بود
او باز هم فشرد
و بیشتر
تا جایی که بالهای پروانه از جا در آمد
انسان تراکم سیال را احساس نکرد
دوست نداشت
و حتی فراموش کرد
در پس بالهای او
به فراسویی که رایگان در اختیارش بود
نگاه کند
روز اول سپری شد
با آغوشی گره خورده بر بستر خود آرمیده ام
هیچ کس به سراغم نمی آید
جای پای پروانه را بروی سینه ام احساس میکنم
رنگ بالهای او بر انگشتانم نشسته
تنهایی غافلگیرم میکند
چیزی میخواهم برای فکر کردن
یک جور اضطراب
هیچ سیالی نیست
حتی هیچ فرشته ایی
و حتی ...
خب ! مثل اینکه انسان چیزی به خاطرش رسید
نگینی که کوچک و گرانبهاست
به یقین چیزی که روز اول در ازای آزادی
فروخته بود
و پروانه از چنین چیزی صحبت میکرد
انسان یک جفت شدن خوب با پروانه را
تجربه کرده بود
یک روز نسبتا عالی
اما وقتی بیشتر می اندیشید
متوجه میشد چیزهای بسیاری از دست داده
پشیمانی به سراغش آمد
اما چیزی بیشتر از پشیمانی بود
بالهای پروانه
حالا به هیچ دردی نمیخورد
فرشته بزرگتر شد
گفت احساس میکنم جریان سیالی را که میگذرد از شریان
و ضربان قلبم را تا مرز جنون
اعتراف میکنم
همچون غباری از ابهام
همچون سنگینی باری که
بارها به دوش کشیده ایی
و هنوز برایت غیر قابل تحمل است
فرشته ای در برابرش ایستاده بود
انسان در حال تفکر بود
سریع تر از همیشه
او فکر میکرد اینبار چه معامله ایی بکند
فرشته هم بی دلیل ظاهر نمیشد
فرشته بیشتر از آنکه بخواهد معامله ایی بکند
حرف داشت
هر دوشان میدانستند
که انسان آخرین داراییش را در
ازای آزادی فروخته
پس نوبت با فرشته بود
گفت تو هنوز مرا بیاد داری؟
انسان ذهن پیچیده ایی داشت
اما در مواقعی که احساس خطر میکرد
یک بعدی میشد
انسان فراموش کرده بود که آخرین معامله
در حقیقت حیله ایی بیش نبود
چیزی که فرشته را یک روز تمام ضعیف کرد
انسان گفت از من چه میخواهی
فرشته گفت تاوان ناعدالتی
بالهایش را فراخ کرد
و دیدگان انسان کور شد
انسان تمام روز به پروانه میاندیشید
و اینکه از کجا آمده بود
به نظر انسان دسیسه های فرشته بود
روز بعد
این بدترین بیداری انسان بود
از ابتدای روز انسان هیچ نمیدید
حتی بالهای فرشته
اما فرشته آنجا بود
انسان زبان گشود و گفت
هیچگاه تا این اندازه خود را ضعیف نیافته ام
فرشته به کاری سرگرم بود
انسان به شکل دیگری حرفش را تکرار کرد
کسی مرا اینچنین در بستر بردگی دیده بود؟
او پرسید
همانند شخصی که از روی ناچاری احساس عجز میکند
و در عین حال از هر کسی حتی دشمن خود
تقاضای همدلی دارد
فرشته گفت
بالهای من نابینایت می کند
این اولین باری بود که انسان به چیز عجیبی از درون
این جمله پی میبرد
بال برای پرواز است
تنها برای پرواز
و چرا سرنوشت با بالهای فرشته ایی باید او را نابینا کند
فرشته به حرفش ادامه داد
بالهای من نابینایت میکنند
تو شیفته زیبایی و شکوه بالهای من شده ایی
خیلی دلت میخواست که مثل بالهای پروانه
از جا بکنی و بعد هم همان سیال لعنتی...
انسان از حرفهای او چیزی دستگیرش نشد
وتا پایان روز در سکوت گذشت
فرشته گفت
ما فرشته ها وظیفه های زیادی داریم
من نمیتوانم تا ابد علاف تو باشم
کی میخواهی دست برداری
از بازی کردن با بالهای من
انسان به خود گفت
راست میگوید
کوری قشنگی به نظر میرسد
و فرشته کارش را کرده بود
روز بعد انسان بیدار نشد
و روز بعدتر
وقتی بیدار شد باور نمیکرد
فرشته از آنجا رفته بود
انسان با خود اندیشید کاری بکند
نه مثل فکر کردن به چیزی
بلکه یک کار بهتر
او تصمیم گرفت
بالهای پروانه را به رسم یاد بود
در دفتر خاطراتش بگذارد
و برای بزرگداشت
کاری بکند که هیچکس نفهمد
او مرده است
انسان ناگهان متوجه شد
او پروانه را کشته است
بهرحال بزرگداشت به ظاهر مناسبی بود
انسان در همان حالت نیمه خواب
یکی از دستهایش را دراز کرد
و تنها یکی از دستانش
تا دفتر خاطراتش را بردارد
بالها را در یکی از صفحات آن گذاشت
و دفتر را بست
بعد یاد انگشتانش افتاد
میخواست ببیند که آیا هنوز رنگی است ؟
انسان بدون آنکه متوجه کوری خود باشد
به انگشتش نگاه کرد
رنگی بود !
عجیبترین رنگهای دنیا
رنگهایی که تا بحال ندیده بود
و این دومین باری شد
که انسان از کشتن یک
پروانه استثنایی
احساس پشیمانی میکرد
انسان انگشتش را بو کرد
بوی خوبی نمیداد
او را یاد دخترکی میانداخت
که شب ادراری داشت
انسان سعی کرد
تا قصه را مبتذل نکند
پس سراغ صفحه بعدی رفت
جایی که می اندیشید خیال پروانه
دیگر دست از روان او بر میدارد
نگاه کرد
اول فکر کرد هیچ صفحه ایی بر هم نخورده
دوباره تکرار کرد
و اینبار
دفتر خاطراتش را با شدت تمام
پرت کرد
هنوز همان صفحه بود
هنوز
هنوز
صفحه کنار نمیرفت
دفتر به کناری پرت شده بود
انسان به خاطر آورد
که کور است
اما او یک کور معمولی نبود
اکنون تنها بالهای پروانه را میدید
همه جا
به هر کجا که نگاه میکرد
آنها با شکوه و جلال نبودند
آن بالها همانند بال فرشته
استوار وابدی نبودند
حتی به چیزی ادعا نمیکردند
اما رنگهای عجیبی داشتند
رنگهایی که زیبا نبودند
اما منحصر به فرد بودند
انسان خوابید
او خواب هم دید
این هم اولین خواب او بود
انسان خوابش را به هیچ کس نگفت
روز یا شب
انسان بیدار شد
با احساس جریانی که میگذشت از شریان
اما تراکمی در کار نبود
او همان سیال را میخواست
همانی که پروانه به او داده بود
انسان نفهمید چه بلایی دارد سرش میاید
او یک دنیای دیگر را تجربه کرده بود
دنیای خواب
و دنیایی که حتی در آن کمتر مختار بود
انسان بالهای پروانه را میدید
اما بالهای فرشته را هم میدید
او بالهای دخترکی که شب ادراری داشت
را هم میدید
در بیداری و خواب
اما انسان خوابش را به هیچکس نگفت
انسان چیزهای بسیاری میدید
عجیبترین رنگها
استوارترین جلوه ها
و در حالیکه جای خالی چیزی غریب را
در دل حس میکرد
آن دست دیگرش را دراز کرد
به سینه خود برد
آن فضای خالی را از دل بیرون کشید
و در میانه دست بالا برد
ظاهرش زیبا و فریبنده بود
همچون
جعبه ایی برای یک
نگین کوچک و گرانبها
نه
او ناگهان احساس بدی در خود کرد
شروع از ابتدا
امید
چیزیکه زندگی به واسته آن متولد میشود
باشد
ولی
امید به چه کارش میامد
برای چه باید امیدوار باشد
امیدوار به چه چیزی باشد
نه سر و ته ماجرا بودار بود
اما انسان فریب خورد
در تمام طول تاریخ
چیز براق و گرانبها انسان را شیفته خود میکرد
اما چیز گرانبها واقعا چه چیزی بود؟
چیزی که انسانهای دیگر بهایش را تعیین کرده بودند
چیزی که برای آنها هیجان انگیز است
آنچیز گرانبها میشود
و بواسطه گران بودنش
برای ما هیجان انگیز است
مسخره بود
اما انسان بهر ترتیب گول خورد
جای خالی امید را برداشت و دوباره در دل گذاشت
در تمامی این لحظات فرشته به او نگاه میکرد
فرشته نامرئی بود
انسان دفتر خاطراتش را برداشت
صفحاتش پر بود از بالهای این وآن
بوهای مختلفی به مشام میرسید
هرکدام بویی میداد
انسان با دیدن آنهمه بال
متوجه شد
که رنگینی بال پروانه
توهمی بیش نبود
او باز هم به یاد آورد
که عجیبترین رنگها
اوهاماتی بودند که پس از چیدن بالها
به سراغش میامدند
دفتر انسان کثیف بود
بسیار کثیف
او هیچ چیز خالصی در آن نمیدید
دفتر را بست
با شدت تمام
میترسید
حتی از خودش
به دستانش نگاه کرد
به دفتر
روی جلد دفتر
عکس فرشته بود
انسان به آرامی
دفتر را سر جایش گذاشت
بدون آنکه بفهمد خوابیده بود
انسان خواب دید
با آغوشی باز آرمیده در بستر خویش
احساس میکنم جریان سیالی که میگذرد از شریان
و ضربان قلبم را
تا حد جنون در سکوت میمانم
صدای بالهایت
از ناقوس مرگ دهشتناک تر است
فرشته میاید
ملیونها نگین از آسمان میریزد
فرشته میگوید امید فریبنده است
انسان میگوید تو امید را برای خود میخواهی
من پیشتر از این دریافته ام
در آن معامله ایی که حتی بخاطرش ضرر کردی
فرشته میگوید دست نزن
انسان بالهای فرشته را میگیرد
میفشارد
فرشته میگوید
این تلاشی بیهوده است
برای دیدن آنچه در آنسوی من است
انسان میگوید
نمی خواهم چیزی ببینم
فرشته میگوید نمیتوانی مرا فریب دهی
انسان میگوید قرار نیست چیزی ببینم
تنها به کشیدن و فشردن بالها عادت کرده ام
فرشته بالهایش را به هم می کوبد
انسان از خواب پرید
اولین کاری که میکند
یک صفحه از دفتر خاطراتش جدا میکند
و شروع میکند به نوشتن یک نامه
هيچگاه صفحه آخر شناسنامه تان را پاره نکنيد
از باقيمانده آن هميشه برگي هست که برگ آخر باشد
Loading ...